پیاده
109.
به نام خدا
نمی دانی چقدر سخت است در جمعی نشسته باشم و از تو حرف نزنم. از کوچکترین حالت هایت و از کمترین دردهایت، تا بزرگ ترین آنها... وقتی ماه به ماه از اتاق شیمی درمانی که بیرون می آیی،دیگر آن آدم گذشته نیستی. از تک تک موهات که ریختند و به جاش سفیدتر از قبل در آمدند. نمی دانی چقدر سخت است توی جمعی بنشینم و فکرم چیزی غیر از تو باشد. از اینکه حالا چیکار می کنی و داری به چی فکر می کنی و چقدر فکر کردن به مردن برایت عادی شده است. که هر بار تمام هیستوری لپ تاپت را بگرد
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
تاريخ: سه
شنبه
24 شهريور
1405 ساعت: 1:20